گفته بودی قایقی خواهم ساخت
قایقت جا دارد؟!
من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم....

الف : اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزو
ب : بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم
پ : پویایی برای پیوستن به خروش حیات
ت : تدبیر برای دیدن افق فرداها
ث : ثبات برای ایستادن در برابر بازدارنده ها
ج : جسارت برای ادامه زیستن
چ : چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه
ح : حق شناسی برای تزکیه نفس
خ : خویشتن داری در برابر تهمت ها و ناسزاها
د : دوراندیشی برای تحمل زندگی
ذ : ذکر گویی برای اخلاص عمل
ر : رضایت مندی برای احساس شعف
ز : زیرکی برای مغتنم شمردن لحظه ها
ژ : ژرف اندیشی برای شکافتن علت ها
س : سخاوت برای گشایش در کارها
ش : شایستگی برای لبریز شدن در اوج
ص : صداقت داشتن
ض : ضرر را تحمل کردن
ط : طهارت و پاکی نیات در راهی که قدم برداشته ایم
ظ : ظلم نکردن و مظلوم نبودن
ع : عمل به دانسته ها
غ : غیرت نسبت به اهداف
ف : فکر بزرگ در سر داشتن
ق : قدرشناسی نسبت به همه
ک : کمال گرایی
گ : گذشت
ل : لزوم ایمان به قدرت لایزال
م : مشکلات را شکلات دیدن
ن : نداشتن ترس و هراس از تلاش
و : وابسته پنداشتن موفقیت خود فقط به دو نفر:خدا و خودمان
ه : هدف مناسب و دقیق داشتن
ی : یافتن راه درست برای رسیدن به هدف

و نمی دانستی من به چه دلهره
از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهدآزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
" جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از
باغچه همسایه
سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان
باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من
و سیب دندان زده از دست من افتاد
به خاک دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم
و هنوز سالهاست که در ذهن من
آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس
دیدم به خواب حافط توی صف اتوبوس
گفتم: سلام حافظ، گفتا: علیک جانم
گفتم: کجا روی ؟ گفت: والله خود ندانم
گفتم: بگیر فالی گفتا: نمانده حالی
گفتم: چگونه ای ؟گفت :در بند بی خیالی
گفتم: که تازه تازه شعر و غزل چه داری؟
گفتا: که می سرایم شعر سپید باری
گفتم: ز دولت عشق، گفتا: کودتا شد
گفتم: رقیب، گفتا: کله پا شد
گفتم: کجاست لیلی؟ مشغول دلربایی؟
گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایی
گفتم: بگو، زخالش، آن خال آتش افروز؟
گفتا: عمل نموده، دیروز یا پریروز
گفتم: بگو، ز مویش گفتا که مش نموده
گفتم: بگو، ز یارش گفتا ولش نموده
گفتم: چرا؟ چگونه؟ عاقل شده مجنون؟
گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون
گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟
گفتا: خریده قسطی تلویزیون به جایش
گفتم: بگو، ز ساقی حالا شده چه کاره؟
گفتا: شدست منشی در دفتر اداره
گفتم: بگو، ز زاهد آن رهنمای منزل
گفتا: که دست خود را بردار از سر دل
گفتم: ز ساربان گو با کاروان غم ها
گفتا: آژانس دارد با تور دور دنیا
گفتم: بگو، ز محمل یا از کجاوه یادی
گفتا: پژو، دوو، بنز یا گلف نوک مدادی
گفتم: که قاصدک کو آن باد صبح شرقی
گفتا: که جای خود را داده به فاکس برقی
گفتم: بیا ز هدهد جوییم راه چاره
گفتا: به جای هدهد، دیش است و ماهواره
گفتم: سلام ما را باد صبا کجا برد؟
گفتا: به پست داده، آورد یا نیاورد؟
گفتم: بگو، ز مشک آهوی دشت زنگی
گفتا: که ادکلن شد در شیشه های رنگی
گفتم: سراغ داری میخانه ای حسابی؟
گفتا: آنچه بود از دم گشته چلو کبابی
گفتم: بیا دوتایی لب تر کنیم پنهان
گفتا: نمی هراسی از چوب پاسبانان؟
گفتم: شراب نابی تو دست و پا نداری؟
گفتا: که جاش دارم و افور با نگاری
گفتم: بلند بوده موی تو آن زمان ها
گفتا: به حبس بودم از ته زدند آنها
گفتم: شما و زندان؟ حافظ ما رو گرفتی؟
گفتا: ندیده بودم هالو به این خرفتی!
صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم سكرترم بهم گفت: صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك! از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود.
تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش منشیم درو زد و اومد تو و گفت: ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما!
خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم. براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشهگي. براي نهار بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم.
وقتي داشتيم برميگشتيم، مشیم رو به من كرده و گفت: ميدونين، امروز روزي عالي هست، فكر نميكنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟ در جواب گفتم: آره، فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه. اونم در جواب گفت: پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من.
وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش: ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم. دلم ميخواد لباس مناسبي بپوشم تا امروز هميشه به يادتون بمونه شما هم راحت باشيد راحت راحت .
در جواب بهش گفتم خواهش مي كنم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقهاي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچههام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز «تولدت مبارك» رو ميخوندند.
... در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد!!!

شیرین ِ تلخ ، یا نه ، کمی تلخ ِ بی نمک
مردم کمک کنید اگر می شود ، کمک
من دارد از تمام خودم خسته می شود
گمُ می شوم درون خودم یا بدون شک
پایم به راه ِ چشم ِ کسی بسته می شود
چشمم به پای چوبی ِ این قصه، آدمک
حوّا ، قرار ، کافه ی سیب سه شنبه شب
من با شما شبیه دو گنجشک بی کلک
دو مرغ عشق ، قمری ِ عاشق ، دو مرغ ناز
یک باغ وحش کهنه ی عشقی ، پر از کپک
دنیای غرق می شوم انگار توی آن
امروز های گمشده در فوج قاصدک
هی داد می زنم غزلم را شبیه شعر
وقتی بریده می شوم از تو ، خودم فلک
دارد مرا به برزخ تو هدیه می دهد
جایی شبیه دوزخ من بدتر از درک
جایی به تنگی ِ همه ی چشم های زخم
جایی به ناشناسی ابعاد ِ مردمک
من دارد از تمام فضا خسته می شود
مردم کمک کنید اگر می شود ، کمک

تا طعمه ی او نگردد و شیری که میداند باید از آهویی تندتر بدود تا گرسنه نماند
مهم نیست که شیر باشی یا آهو با طلوع آفتاب با تمام توان آماده ی دویدن باش
خداوند میفرماید:
من پنج چیز را در پنج جا قرار دادم که مردم به دنبال آنها در جایی دیگر میگردند و قطعا به آن نمیرسند
۱-علم را در گرسنگی و تلاش قرار دادم ولی مردم آن را در رفاه و سیری جستجو میکنند
۲- عزت نفس را در اطاعت از خودم قرار دادم که مردم آن را در اطاعت از مردم و ثروتمندان جستجو میکنند
۳-بی نیازی را در قتاعت قرار دادم که مردم آن را در ثروت جستجو می کنند
۴-راحتی را در بهشت قرار دادم که مردم آن را در دنیا جستجو میکنند
۵- خوشنودی را در پیروی نکردم از هوای نفسانی قرار دادم که مردم آن را در پیروی کردن از هوای نفس خود جویا هستند
خداوندا
كفر نميگويم پريشانم
چه مي خواهي تو از جانم
مرا بي آنكه خود خواهم اسير زندگي كردي
خداوندا
اگر روزي زعرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تكه ناني به زير پاي نامردان بيندازي
و شب آهسته وخسته
تهي دست و زبان بسته
به سمت خانه باز آيي
زمين و آسمان را كفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايه ديوار بگشايي
لبت به كاسه مسي قير اندود بگذاري
و قدري آنطرف تر
عمارت هاي زرين بيني
و اعصابت براي سكه اي اين سو آن سو در روان باشد
زمين و آسمان را كفر مي گويي
نمي گويي؟!
خداوندا اگر روزي بشر گردي
زحال بندگانت با خبر گردي!
پشيمان مي شوي از قصه ي خلقت
از اين بودن از اين بدعت
خداوندا تو مي داني كه انسان بودن و ماندن
در اين دنيا جه دشوار است
چه زجري مي كشد آنكس كه
انسان است و از احساس سرشار است


![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
